توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : دوشنبه 26 تیر 1396 ساعت: 10:01 PM
اطلاعات وبلاگ
کل بازدید : 263105
تعداد کل پست ها : 3601
تعداد کل نظرات : 0
تاریخ آخرین بروز رسانی : جمعه 3 آذر 1396
تاریخ ایجاد بلاگ : پنج شنبه 11 خرداد 1396
نویسنده وبلاگ : مهدی گلشنی
پیوندهای مفید
قرآن آنلاین
- تفسیر آیات33-34 سوره آل عمران
- شرح و تفسير حکمت 214 نهج البلاغه
- تفسیر آیات 10-18 سوره آل عمران
- شرح و تفسير حکمت 212 نهج البلاغه
- تفسیر آیات 19-25 سوره آل عمران
- شرح و تفسير حکمت 213 نهج البلاغه
- شرح و تفسير حکمت 209 نهج البلاغه
- تفسیرآیات285-286 سوره بقره
- شرح و تفسير حکمت 208 نهج البلاغه
- تفسیر آیات 1-6 سوره آل عمران
جدید ترین مطالب
مترجم وبلاگ
ساعت
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : دوشنبه 26 تیر 1396 ساعت: 10:01 PM
پرسش :
در کدام سوره اسم حور العین به احترام حضرت زهرا (س) نیامده است؟
پاسخ :
سوره "انسان" که به نام های "دهر" و "ل أتی" نیز خوانده می شود، دارای آیاتی است که درباره اهل بیت (ع) نازل شده و شأن و منزلت آنها را نشان می دهد. مهم ترین این آیات، آیه 8 و 9 می باشد: "وَ یُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلىَ حُبِّهِ مِسْکِینًا وَ یَتِیمًا وَ أَسِیرًا * إِنمَّا نُطْعِمُکمُْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنکمُْ جَزَاءً وَ لَا شُکُورًا".[1]
در ادامه این آیات، تعدادی از اوصاف و نعمت های بهشتی را ذکر می کند:
در آنجا بر تختها تکیه مىزنند، در حالى که آفتابى [که از گرمایش ناراحت شوند] و سرمایى [که از سختىاش به زحمت افتند] نمىبینند، و سایههاى درختان به آنان نزدیک و میوههایش به آسانى در دسترس است، و ظرفهایى از نقره فام، و قدحهایى بلورین [که پر از غذا و نوشیدنى است] پیرامون آنان مىگردانند.[2]
و آیات دیگری از نعمت های بهشتی که بیانشان در این جا ضرورتی ندارد. آنچه در این جا قابل توجه است، این است که از حور العین که جزو نعمت های بهشتی است و غالباً در شمارش نعمت های بهشتی ذکری از آن وجود دارد، در این جا ذکر نشده است. این امر با توجه به آنکه نعمت های بهشتی بعد از مناقب اهل بیت به شمارش آمده، بعضی از مفسران را به تحلیل هایی وا داشته است:
« به گفته جمعى از دانشمندان اسلامى از جمله "آلوسى" مفسر معروف اهل سنت، بسیارى از نعمت هاى بهشتى در این سوره بر شمرده شده است، ولى از "حور العین" که غالبا در قرآن مجید در عداد نعمت هاى بهشتى آمده، مطلقاً سخنى مطرح نیست، ممکن است این امر به خاطر نزول این سوره درباره فاطمه زهرا و همسر و فرزندانش باشد که به احترام بانوى اسلام (س) ذکرى از "حور" به میان نیامد!».[3]
این آیات تنها موردی در قرآن است که بعضی از مفسران قائل شده اند به احترام حضرت زهرا (س) نامی از حور العین در میان نعمت های بهشتی برده نشده است.
البته این نظر آلوسی، عقیده ای استحسانی است؛ زیرا بخش های دیگری از قرآن نیز وجود دارد که بدون آن که اشاره به خصوصیات حضرت زهرا (س) در آن وجود داشته باشد، اما از حور العین نیز در میان نعمت های بهشتی سخنی به میان نیامده است که نمونه آن را می توان در سوره بعد از "انسان" یعنی سوره "مرسلات" مشاهده کرد.[4]
گفتنی است که رد این نظریه، ذره ای از شأن و مقام آن حضرت کم نمی کند و اگر به لحاظ تفسیری دلیلی بر این قول نیافتیم و حتی اگر اسم حور العین در این جا ذکر شده بود، بی احترامی به حضرت زهرا (س) به شمار نمی آمد.
پی نوشت:
[1] . و غذا را در عین دوست داشتنش به مسکین و یتیم و اسیر انفاق مىکنند. [و مىگویند:] ما شما را فقط براى خشنودى خدا اطعام مىکنیم و انتظار هیچ پاداش و سپاسى را از شما نداریم.
[2] . انسان، 13- 15.
[3] . مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج 25، ص 348، دار الکتب الإسلامیة، چاپ اول، تهران، 1374 ش.
[4] . و نیز کهف، 31؛ توبه، 72؛ حج 23-24 و ...
منبع:islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : دوشنبه 26 تیر 1396 ساعت: 10:01 PM
پرسش :
با وجود این که اهل بیت (ع) اهل ذکرند؛ چرا تبعیت از فقها لازم است؟
پاسخ :
شرح پرسش:
آیا در تفقه و دین آموزی می توان به غیر معصوم مانند فقها رجوع کرد؟ به چه دلیل؟ با توجه به این که اهل بیت (ع) اهل ذکر معرفی شده اند!
پاسخ :
اهل ذکر در آیه شریفه "فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْر"، به معصومان (ع) تفسیر شده است که کامل ترین مصداق اهل ذکرند، اما از آیه، انحصار استفاده نمی شود؛ زیرا معنای اهل ذکر، وسیع است و شامل تمام کسانی که علم و آگاهی بیشتری دارند می شود. علامه طباطبایی (ره) در تفسیر این آیه می گوید: آیه شریفه، ارشاد به یکى از اصول عقلایى و احکام عام عقلى است. و آن عبارت از وجوب رجوع جاهل به عالم در هر فن و رشته است، و به همین جهت روشن است که این دستور یک دستور تعبدى نبوده و امر آن هم، امر مولوى نیست.[1]
برای اطلاع بیشتر خلاصه ای از آنچه در این باره، در برخی تفاسیر به آن اشاره شده است را بیان می نماییم:
"روایات متعددی از جمله روایتى از امام رضا (ع) در تفسیر "فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْر" وارد شده است که آن حضرت فرمود: "مائیم اهل ذکر و مائیم پرسش شوندگان. راوی می گوید عرض کردم: شما پرسش شونده و ما پرسش کنندهایم؟ فرمود: آرى.. .[2] در روایت دیگرى امام صادق (ع) در تفسیر آیه فرمود: ذکر، قرآن است، و اهل بیت پیامبر (ص) اهل ذکرند، و از آنها باید سؤال کرد.[3] در روایاتی نیز مى خوانیم که "ذکر" شخص پیامبر (ص) است و اهل بیت او اهل الذکر هستند.[4] روایات متعدد دیگرى نیز به همین مضمون رسیده است... .[5]
در روایاتى که در تفسیر آیات قرآن وارد شده است، بیان مصداق هاى معینى را مىبینیم که مفهوم وسیع آیه را هرگز محدود نمى کند، و همان گونه که گفتیم: ذکر به معناى هر گونه آگاهى و یاد آورى و اطلاع است، و اهل الذکر، آگاهان و مطلعین را در همه زمینه ها در بر مى گیرد.
ولى از آن جا که قرآن مجید نمونه بارز یادآورى و علم و آگاهى است به آن "ذکر" اطلاق شده و همچنین شخص پیامبر ص نیز مصداق روشن ذکر است، به همین ترتیب امامان معصوم که اهل بیت او و وارث علم او هستند، روشن ترین مصداق اهل ذکرند.
ولى قبول این مسئله هیچ گونه منافاتى با عمومیت مفهوم آیه و همچنین مورد نزول آن که دانشمندان اهل کتاب است ندارد، و به همین دلیل علماى اصول و فقهاى ما در مباحث مربوط به اجتهاد و تقلید و پیروى ناآگاهان در مسائل دینى از آگاهان و مجتهدین به این آیه استدلال کردهاند.
به هر حال آیه فوق بیانگر یک اصل اساسى اسلامى در تمام زمینههاى زندگى مادى و معنوى است و به همه مسلمانان تأکید مىکند که آنچه را نمىدانند از مطلعین بپرسند و پیش خود در مسائلى که آگاهى ندارند دخالت نکنند.
به این ترتیب "مسئله تخصص" نه تنها در زمینه مسائل اسلامى و دینى از سوى قرآن به رسمیت شناخته شده، بلکه در همه زمینه ها مورد قبول و تأکید است، و روى این حساب بر جامعه اسلامی لازم است که در هر عصر و زمان افراد آگاه و صاحب نظر در زمینه های مورد نیاز داشته باشند، که اگر کسانى مسائلى را نمىدانند به آنها مراجعه کنند.
ولى ذکر این نکته نیز لازم است که باید به متخصصان و صاحب نظرانى مراجعه کرد که صداقت و درستى و بى طرفى آنها ثابت و محقق است، آیا ما هرگز به یک طبیب آگاه و متخصص در رشته خود که از صداقت و درستکاریش در همان کار خود، مطمئن نیستیم مراجعه مى کنیم؟! لذا در مباحث مربوط به تقلید و مرجعیت، صفت عدالت را در کنار اجتهاد و یا اعلمیت قرار دادهاند، یعنى مرجع تقلید هم باید عالم و آگاه به مسائل اسلامى باشد و هم با تقوا و پرهیزکار.[6]
پی نوشت:
[1]. طباطبایى، سید محمد حسین، المیزان فى تفسیر القرآن، ج 12، ص 259، دفتر انتشارات اسلامى، قم، 1417 ق.
[2]. کلینی، کافی ج 1، ص 210- 211، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1365 ش.
[3]. همان ص 211.
[4]. شیخ حر عاملى، محمد بن حسن، وسائل الشیعة، ج 27، ص 73، مؤسسة آل البیت (ع)، قم، 1409 ق.
[5]. ر.ک، کلینی، کافی ج 1،ص 210، َبابُ أَنَّ أَهْلَ الذِّکْرِ الَّذِینَ أَمَرَ اللَّهُ الْخَلْقَ بِسُؤَالِهِمْ هُمُ الْأَئِمَّةُ ع.
[6]. ر.ک، مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه ج 11 ص 243-244، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1374 ش.
منبع:islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : دوشنبه 26 تیر 1396 ساعت: 10:01 PM
پرسش :
علت اختلاف تعبیر در مورد حضرت یوسف و موسی (ع) به (بلغ أشُده) و (بلغ أشُده و استوی) چیست؟
پاسخ :
شرح پرسش:
در آیه 22 سوره یوسف آمده: «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنین» و در آیه 14 سوره قصص در مورد حضرت موسی آمده: «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنین». این که در آیه دوم «استوی» هم اضافه شده، ناظر به چه معنایی است؟ آیا این دو آیه راجع به دو سنّ مختلف و متفاوت بین حضرت یوسف(ع) و موسی(ع) می باشد؟
پاسخ:
الف. معنای «أشُد» و «استوی»
1. اصل واژۀ «أشُد»، از ریشۀ «شدّة» به معنای مرتبۀ قویّ و اعلا در چیز مورد نظر و در مقابل سستی است.[1] برخی گفته اند این کلمه به صورت جمع بوده و مفرد ندارد.[2]
رسیدن به مرحله أشُد، به معناى این است که: انسان آن قدر زنده بماند و عمر کند تا نیروهاى بدنش به حد قوّت و شدّت برسد.[3] به دیگر سخن؛ این مرحله وقتی تحقق پیدا می کند که تمام نیروهای ظاهری و باطنی انسان از جمیع جهات، به کمال رسیده باشد.[4]
2. «استوی» از ریشۀ «سوا» با توجه به جایگاه آن در جمله به معانی زیر می آید:
یک. اگر دو فاعل یا بیشتر به آن اسناد داده شود، به معنای برابری است؛[5] مانند «استوى زید و عمرو فى کذا»؛ زید و عمر در آن برابر شدند. همان طور که در این آیۀ شریفۀ به این معنا آمده است: «آیا سیراب کردن حجاج، و آباد ساختن مسجد الحرام را، همانند (عمل) کسى قرار دادید که به خدا و روز قیامت ایمان آورده، و در راه او جهاد کرده است؟! (این دو،) نزد خدا مساوى نیستند!».[6]
دو. اعتدال چیزی در ذات خود؛[7] مثل آیۀ: «فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَکَ عَلَى الْفُلْکِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی نَجَّانا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمین»؛[8] همین که تو و هرکسی که با تو است در کشتى قرار گرفتى و به حال اعتدال درآمدى بگو سپاس آن خدایى را که ما را از ستمگران رهایى بخشید». و مانند «استوى فلان على عمالته»؛ بر مزدش و اجرت عادلانهاش دست یافت.[9]
هر گاه این واژه با حرف «على» متعدّى شود، به معنای استیلاء و اقتدار است؛ مثل آیۀ: «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى»؛[10] همان بخشنده اى که بر عرش مسلّط است.
نیز گفته شده معنایش این است که آنچه در آسمان و زمین است، تماماً بر اراده او و با تعدیل و تسویه نمودن آنها از سوى خداى تعالى، مستقرّ و معتدل گردید.[11]
و هر گاه استوى با حرف «الى» متعدّى شود، اقتضای معناى پایان رساندن را دارد، یا چیزى به ذات خود به پایان و کمالش مى رسد یا با حکم و تدبیر؛[12] مانند آیۀ «ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ»؛[13] آن گاه آسمانى که چون دود بود با امر و اراده اش به نهایت ذات و کمال خود رسید».
ب. تفاوت میان دو واژۀ «أشُد» و «استوی»
مفسران دربارۀ تفاوت این دو واژه، دیدگاه های مختلفی را مطرح کرده اند، که چند نمونه بیان می شود:
1. مرحلۀ «أشُد» در هجده سالگی است و استوی همان اعتدال و استقرار در امر حیات و زندگى است که غالباً بعد از رسیدن به مرحلۀ أشدّ حاصل مى شود.[14]
2. «أشُد» به 33 سالگی یا رسیدن به بلوغ جنسی (حُلم) و «استوی» رسیدن به چهل سالگی است.[15]
3. «أشُد» به معنای رسیدن به کمال جسمی و «استوی» رسیدن به کمال عقلی و فکری است.[16]
4. در بارۀ تفاوت این دو مرحله، روایاتی نیز نقل شده است؛ مانند این که امام صادق(ع) فرمود: «أشُد، هجده سالگی و استوی زمان روئیدن محاسن است».[17]
در میان این تعبیرات تفاوت زیادى نیست، و از مجموعه آن با توجه به معناى لغوى این دو واژه، تکامل نیروهاى جسمى و فکرى و روحى استفاده مى شود.[18]
ج. معنای دو واژۀ «أشُد» و «استوی» در آیات مزبور
علامه طباطبایی[19] و برخی دیگر از مفسّران[20] در بارۀ تفاوت این دو واژه در آیات مزبور معتقدند منظور از «بلوغ أشدّ»، رسیدن به ابتداى سن جوانى است، نه اواسط و یا اواخر آن که از حدود چهل سالگى به بعد است، به دلیل آیه اى که در بارۀ موسى(ع) فرموده:«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى...»؛ زیرا در این آیه کلمۀ «اسْتَوى» آمده تا برساند موسى به حد وسط أشُد رسیده بود. در آیه «حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ»،[21] چون مى خواسته برساند در اواخر بلوغ اشد خود چنین و چنان گفت، کلمۀ «چهل سالگى» را هم اضافه کرده، و اگر بلوغ اشد به معناى چهل سالگى باشد، دیگر نیازی به ذکر «بَلَغَ» و تکرار آن نبود، بلکه مى فرمود: «حتى اذا بلغ اشده اربعین سنة». پس دیگر مجالى براى گفته بعضى از مفسران نیست که گفته اند: منظور از بلوغ اشد رسیدن به سى و یا سى و سه سالگى است. و همچنین آن مفسر دیگر که گفته: منظور از آن رسیدن به چهل است.
با این همه، می توان گفت: مقصود از رسیدن به مرحلۀ «أشُد» کمتر از چهل سالگى است، با اختلاف در مقداری که ذکر شده است، ولى منظور از «استوی» رسیدن به مرحلۀ چهل سالگى و بالاتر از آن است و همان گونه که قرآن کریم بیان فرموده، حکم نبوّت و علم را به همین ترتیب زمانى به یوسف(ع) و موسی(ع) داده شد؛ یعنی حکم نبوّت و علم به حضرت یوسف(ع) پیش از چهل سالگى داده شد، اما به حضرت موسى(ع) پس از این که او به حدّ رشد جوانى رسید و نیروهاى جسمانى او محکم و مستحکم گشت و همچنین در بارۀ تدبیر امور زندگى به رشد رسیده و استقامت یافت، از سوی خداوند مورد تعلیمات غیبى حکمت، داورى و علم به صفات کامله قرار گرفت و پیوسته از الهامات معنوى بهرمند بود؛ در حالی که آنان هنوز رسول و فرستاده خدا نشده بودند؛ یعنی نبی بودند، اما مأمور به رسالت و ابلاغ دستورات الاهی نبودند.
بنابراین، دو آیۀ مورد بحث -با توجه به معنای اشد و استوی که بیان شد- در مقام بیان سن دقیق حضرت یوسف(ع) و موسی(ع) نیست، بلکه به این موضوع می پردازد که در میان سالی حکم نبوّت و علم به آن دو بزرگوار داده شد.
پی نوشت:
[1]. حسن، مصطفوی، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج 6، ص 27 و 28، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، چاپ اول، 1360ش.
[2]. بستانی، فؤاد افرام، مهیار، رضا، فرهنگ ابجدی، ص 79، انتشارات اسلامی، تهران، چاپ دوم، 1375ش.
[3]. سید محمد حسین، طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 16، ص 14، دفتر انتشارات اسلامى، قم، چاپ پنجم، 1417ق.
[4]. التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج 6، ص 28.
[5]. راغب اصفهانى، حسین بن محمد، المفردات فی غریب (ألفاظ) القرآن، تحقیق: صفوان عدنان داودی، ص 439، دارالعلم، الدار الشامیة، دمشق، بیروت، چاپ اول، 1412ق.
[6]. توبه، 19: «أَ جَعَلْتُمْ سِقایَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فی سَبیلِ اللَّهِ لا یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّه».
[7]. المفردات فی غریب (ألفاظ) القرآن، ص 439.
[8]. مؤمنون، 28.
[9]. مفردات فی غریب القرآن، ص 439.
[10]. طه، 5.
[11]. مفردات فی غریب القرآن، ص 439.
[12]. همان.
[13]. فصلت، 11.
[14] المیزان فی تفسیر القرآن، ج 16، ص 14.
[15]. شبّر، سید عبد الله، تفسیر القرآن الکریم، ص 371، دار البلاغة للطباعة و النشر، بیروت، چاپ اول، 1412ق.
[16]. ابن عجیبه، احمد بن محمد، البحر المدید فى تفسیر القرآن المجید، تحقیق: قرشى رسلان، احمد عبدالله، ج 4، ص 236 و 237، نشر حسن عباس زکى، قاهره، 1419ق.
[17]. شیخ صدوق، معانی الاخبار، محقق و مصحح: غفارى، على اکبر، ص 226، دفتر انتشارات اسلامى، قم، چاپ اول، 1403ق.
[18]. تفسیر نمونه، ج 16، ص 40.
[19]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج 11، ص 118.
[20]. طیب، سید عبد الحسین، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج 7، ص 175، انتشارات اسلام، تهران، چاپ دوم، 1378ش؛ ابیارى، ابراهیم، الموسوعة القرآنیة، ج 10، ص 125، مؤسسه سجل العرب، 1405ق؛ رازى، محمد بن ابى بکر، أسئلة القرآن المجید و أجوبتها، ص 137، المکتبة العصریه، بیروت، چاپ اوّل، 1423ق.
[21]. احقاف، 15: «... تا زمانى که به کمال قدرت و رشد برسد و به چهل سالگى بالغ گردد مىگوید: «پروردگارا! مرا توفیق ده تا شکر نعمتى را که به من و پدر و مادرم دادى بجا آورم...».
منبع:islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : دوشنبه 26 تیر 1396 ساعت: 10:01 PM
پرسش :
تفسیر آیه 19 آل عمران و معنای اسلام چیست؟
پاسخ :
شرح پرسش:
تفسیر آیه 19 آل عمران چیست؟ اسلام در این آیه به چه معنا است؟ و «بغیاً بینهم» چه معنایی دارد؟
پاسخ:
تسلیم در برابر خداوند داراى مراتب و درجات متفاوتى است:
1. تسلیم تکوینى کل موجودات از جمله انسان، در برابر خداوند: بدین معنا که خلق و تبدلات و تغییرات تکوینى آنها و نیز کیفیت و جنسیت آنها و بالأخره مرگ آنها هیچ یک به آنها واگذار نشده و همه جبراً تسلیم تقدیر و خلق و تدبیر و ملک و ربوبیّت اویند.[1]
به این معنا حتى معاندان و مشرکان و کفار و منافقین هم در این تکوین، چه بخواهند و چه نخواهند و چه بدانند یا ندانند، تسلیم محض اویند و در این قدرت تخطّى ندارند.[2]
2. اسلام به معناى این که فطرت انسان اگر تحت تعالیم و تربیت غلط قرار نگیرد، خداجو است و در مقابل خالق و رازق و مدبر و مالک مطلق خویش خاضع و منقاد و تسلیم محض است و طبعاً به توحید گرایش مى یابد و از انحراف و شرک مى رهد. همین اسلام باطنى است که ابراهیم(ع) را به ملکوت آسمان ها مى رساند و از جان و دل ندا مى دهد که: «من روى خود را به سوى کسى کردم که آسمانها و زمین را آفریده من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم!».[3]
3. اسلام، به معناى تسلیم دین [امر و نهى تشریعى خداوند در زمینه افکار و حالات و رفتار] بودن: بدون هیچ گونه چون و چرا و بدون تبعیض بین تعالیم معارفى و عملى و اخلاقى خداوند، عمل به بعضى و ترک بعض دیگر شود. این تسلیم، لازمۀ هرگونه ادعاى دیندارى است؛ یعنى اگر کسى واقعاً خود را متدیّن و پای بند به دین خداوند مى داند، باید در مقابل اوامر و نواهى الهى، -هر چه باشد ولو با طبع و میل او ناسازگار بنماید- تسلیم محض باشد.[4]
از این رو اگر پیامبری سفارش کرد که پس از مدتى باید شریعت مرا رها کند و به شریعت و پیامبر جدید گرویده و طبق آن عمل کنید، اگر واقعاً پیرو پیامبر خویش است، با آمدن پیامبر بعدى موظف است که شریعت قبل را رها کرده و طبق شریعت جدید راه پیماید. چنان چه اگر یهود واقعاً پیرو موسى(ع) هستند، باید پس از بعثت عیسى(ع) پیرو ایشان مى شدند و اکنون یهودى یافت نمى شد. همچنین اگر نصارى واقعاً پیرو مسیحند، به امر مسیح(ع) موظفند که پس از بعثت حضرت محمد بن عبداللَّه(ص) به ایشان گرویده و واقعاً مسلمان شوند.
4. اسلام، آخرین شریعت و کامل ترین و تمام ترین شریعت الاهى است که ناسخ تمامى شرایع قبل از خویش است و پس از آن هم شریعتى نخواهد آمد که ناسخ آن باشد.[5] از این رو، با بعثت رسول اکرم(ص) و تکمیل دین اسلام به ولایت امام علی(ع)، هیچ دین و شریعتى، از احدى پذیرفتنى نخواهد بود، زیرا هیچ شریعت دیگرى پس از این مورد رضایت خداوند نیست؛ زیرا ایمان به پیامبر اکرم(ص) و تسلیم در مقابل دین او، مستلزم ایمان و تصدیق سایر شرایع و سایر انبیا است به اضافه متمّم و مکمّل اینها، اما ایمان به سایر شرایع، ایمان به دینى است که نمىتوانند جوابگوى نیازهاى بشر براى راهیابى به سعادت دنیا و آخرت به طور کامل و بهینه باشند و از این جهت ناقص و نارسا هستند، پس آن ادیان پس از این نمى توانند مرضىّ حق تعالی واقع شوند و پیروان آنها مستحق ثواب و اجر نمی شوند. به خصوص که آن ادیان تحریف شده اند.[6]
«الاسلام» در آیۀ کریمه با عنایتى مى تواند تمامى این معانى چهارگانه را در خود داشته باشد؛ زیرا انسان تکویناً باید خود راه خود را برگزیند و سرنوشت خود را خود رقم زند و با پذیرش دین اسلام، نداى فطرت خود را پاسخ مثبت مى دهد؛ چرا که دین اسلام، مطابق فطرت و عقل سلیم است و با پذیرش آن، سایر ادیان و انبیا را نیز تصدیق مى کند و مى داند که آنها واقعاً پیامبران و مبلغ دین راستین الاهى و هدایتگر انسان به سوى کمال بودند و دینی که آنها آورده بودند، زمینه ساز ارایه کامل ترین ادیان گشته است که غیر از اسلام دین دیگرى این ویژگى را ندارد. از این رو با پیروى از این دین است که تسلیم محض خداوند گشته و به صراط مستقیم الاهى گام مى نهد.[7]
حال پذیرش این دین خود داراى مراحلی و درجاتى است:
1. پذیرش ظاهرى اسلام با گفتن شهادتین و پذیرش ظاهرى عمل به اوامر و نواهى الهى است، که ممکن است با اعتقاد و ایمان قلبى همراه نباشد، اما آثاری را به همراه داشته باشد؛ مانند احکام نکاح، معامله، طهارت بدن، لباس.
2. اسلام در پى رضایت قلبى و ایمان سرشار به دین و نبى اکرم(ص) و خدا، که مستتبع خضوع و خشوع جوارح و جوانح انسان در مقابل پروردگار و پیامبر(ص) و امام(ع) و اوامر و نواهى ایشان مى شود، بدون این که در دل حرجى یا کراهتى نسبت به پذیرش یا انجام آنها احساس کند.[8] در این حالت عبد خود را مملوک حق تعالى و حق تعالى را مالک تام خود مى بیند و رضاى او را بر رضاى خود بر مى گزیند و همان را مى پسندد که جانان پسندد.
4. تسلیم حق شدن، تسلیمى که از خود هیچ استقلالی و اراده اى نمى بیند، به گونه اى که اراده اى نمى کند، مگر فرمان حق را، تمام عشق و همّ و غمّ او جلب رضاى او است. در این مقام، انسان به مقام اولیاء الله مى رسد که نه بیمى بر آنها است و نه غصه اى؛[9] نه بر گذشته ها افسوس خورند و نه از دست رفتهها غصه دار شوند؛ و نه از آینده خویش بیمناک؛[10] زیرا به مقام اطمینان رسیده اند و تنها منتظر لبیک به دعوت حق و رسیدن به لقاءاللَّه هستند[11] و در این راه هر چه پیش آید خوش آید ولو صحنه کربلا باشد!
پس، «اسلام واقعى» آن است که جامع جمیع مراتب باشد.[12] از این رو، اسلام نبى اکرم(ص) قابل مقایسه با احدى نیست، چنان چه اسلام ائمه اطهار(ع) نیز قابل مقایسه با اسلام دگران نخواهد بود و نشانه ها و شواهد و قرائن این مدعا بیش از آن است که در این مختصر بیاید و بر محقق حقجو است که در کتاب های سیر و تواریخ آنها را پى گیرى نماید.
خلاصه این که، تسلیم محض خداوند بودن مستلزم پذیرش دین اسلام است و پذیرش دین اسلام مستلزم تسلیم محض بودن در برابر خدا است. این ظرافتى است که در این واژه و عنوان نهفته است و هر معنا، مستلزم دیگرى است و منفک از دیگرى نیست که بگوییم یا این معنا و یا آن.
همچنین این آیه پاسخ این سؤال را که چرا اهل کتاب، اسلام را نپذیرفتند می دهد. به این بیان؛ اسلام نیاوردن آنها از روی ندانستن و جهل نبوده، بلکه به جهت دشمنی و حسد آنان بوده است؛ لذا کلمه «بَغْیاً بَیْنَهُم» در آیه آمده که در اصل بیان این است که چرا اهل کتاب بعد از دست یابی به علم و حقیقت، از حق روگردان شدند و میانشان اختلاف افتاده است. این مخالفت که اهل کتاب با اسلام کرده و منکر پیامبر اسلام شدند، به جهت ظلم و ستم و حسدی است که در میان آنها بود و اجازه نمی داد پیامبر را بپذیرند.[13]
از سوى دیگر، چون این دین با «ولایت»؛ یعنى نصب امام على(ع) به عنوان امام در غدیر خم - به اکمال و اتمام رسید، منکِر ولایت، «تسلیم محض» در برابر امر خداوند نیست، پس اسلام واقعى را نپذیرفته است و در تبعیت از شریعت راه تبعیض - یعنى عمل به بعض و رها کردن بخش دیگر - را پیشه کرده است، در حالى که خداوند مى فرماید: «اى کسانى که ایمان آوردهاید خدا و رسولش را اطاعت کنید، در حالى که مىشنوید از آن رویگردان مىباشید؛ زیرا بدترین جنبندگان نزد خدا کرها و گُنگانى اند که عقل ندارند (انسان هایى که براى شنیدن حق خود را به کرى و براى گرفتن حق ابا کرده و خود را به گنگى مى زنند)... اى کسانى که ایمان آورده اید در حالى که آگاهانه عمل مى کنید به خدا و رسول(ص) و اماناتتان خیانت نکنید».[14] و نیز فرمود: «بگو حق از جانب پروردگارتان آمد، پس هر که خواهد بگراید و هر خواهد روى گرداند، چرا که ما براى ظالمین آتشى را مهیا کرده ایم که شعله هایش آنها را احاطه مى کند و اگر آبى طلبند، به آبى که صورت ها را بریان کند به دادشان مى رسند، چه به نوشیدنى و چه به جایگاهى است!».[15] شکى نیست که «قرآن و عترت» دو امانت گران بهایند که پیامبر(ص) ما را به آن دو و تمسک به هر دو تا روز قیامت سفارش فرموده است، چراکه حدیث معروف ثقلین بین شیعه و سنى متواتر است. پس اسلام بى ولایت، اسلام واقعى نیست و مرضىّ حق تعالی نخواهد بود.[16]
پی نوشت:
[1]. آل عمران، 83؛ رعد، 15؛ فصلت، 11.
[2]. عنکبوت، 98.
[3]. انعام، 79.
[4]. احزاب، 36؛ انعام، 127 - 122؛ نساء، 70 - 60.
[5]. احزاب، 40؛ ر.ک: مطهرى، مرتضى، خاتمیت.
[6]. آل عمران، 95 - 79.
[7]. انعام، 153؛ مائده، 19 - 15.
[8]. نساء، 65؛ مؤمنون، 3 - 1.
[9]. یونس، 62.
[10]. حدید، 23؛ آل عمران، 153.
[11]. فجر، 30 - 27.
[12]. ر.ک: طباطبایى، محمد حسین، المیزان، ج 1، ص 300 - 303، انتشارات اسلامى، قم، چاپ پنجم، 1417ق.
[13]. مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج 2، ص 472، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1374 ش.
[14]. انفال، 27 - 20.
[15]. کهف، 29.
[16]. ر.ک: شیرازى، میرزا ابوطالب، اسرار العقاید، مکتب الاسلام، قم، 1377ش؛ طباطبایى، محمد حسین، المیزان، ج 1، ص 300- 308؛ ج 7، ص342؛ ج 3، ص 120- 123 و 331- 339. انتشارات اسلامى، قم، 1417 ق؛ قمى مشهدى، محمدبن محمد رضا، کنز الدقائق، طبع و نشر وزارت ارشاد، 1411ق، تهران، ج 4، ص 123 و 442؛ ج3، 58 – 56.
منبع:islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 25 تیر 1396 ساعت: 1:19 PM
پرسش :
تفسیر آیۀ "وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ اللَّاتِی لا یَرْجُونَ نِکاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُناحٌ أَنْ یَضَعْنَ ثِیابَهُنَّ غَیْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزِینَةٍ"، بنابر نظر اهل بیت(ع) چیست؟
پاسخ :
آیۀ «وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ اللَّاتِی لا یَرْجُونَ نِکاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُناحٌ أَنْ یَضَعْنَ ثِیابَهُنَّ غَیْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزِینَةٍ»،[1] استثنایى است از عموم حکم حجاب،[2] و معنایش این است که بر هر زنى حجاب واجب است، مگر زنان مسن و سالخورده که مى توانند بى حجاب باشند، البته در صورتى که کرشمه و تبرج نداشته باشند.[3]
این استثناء (بی حجابی زنان سالمند)، در واقع دارای دو شرط است:
نخست این که به سن و سالى برسند که معمولاً امیدى به ازدواج ندارند، و به تعبیر دیگر جاذبه جنسى را کاملاً از دست داده باشند، دیگر این که در حال برداشتن حجاب، خود را زینت ننمایند.
روشن است که با این دو قید، مفاسد کشف حجاب در مورد آنان وجود نخواهد داشت؛ و به همین دلیل اسلام این حکم را از آنان برداشته است.
این نکته نیز روشن است که منظور از بی حجابی برهنه شدن و بیرون آوردن همه لباس ها نیست، بلکه تنها کنار گذاشتن لباس هاى رو است که بعضى روایات[4] از آن تعبیر به جلباب و خمار کرده است.[5]
اصل استثنای این گروه، از حکم حجاب در میان علماى اسلام محل بحث و گفت و گو نیست؛ چرا که قرآن کریم به آن تصریح دارد، ولى در خصوصیات آن گفت و گوهایى وجود دارد.[6]
حال با بهره گیری از روایات اهل بیت (ع) و نظر مفسّران و اهل لغت به بررسی معنا و مفهوم دقیق این آیه می پردازیم.
کلمۀ "قواعد" جمع "قاعده" است و در لغت به معنای زنی است که از حیض و نکاح بازنشسته است.[7]
اما در روایات در مورد سن این زنان و این که تا چه سنی برسند حکم "قواعد" را دارند، تعابیر مختلف است. در بعضى از روایات تعبیر به "مسنه" شده (زنان سالخورده)،[8]
در حالى که در بعضى دیگر، تعبیر به "قعود از نکاح" (بازنشستگى از ازدواج) آمده است.[9]
در کلمات فقها و مفسران نیز تعابیر متفاوت است. برخی از فقها و مفسران، قواعد را به معناى رسیدن به حدی که از ازدواج بازنشسته باشند و دیگر کسی به خاطر زیادی سن آنها رغبت به ازدواج و میل به آنها نکند دانستهاند.[10] و برخی دیگر آن را به معناى پایان دوران قاعدگى و رسیدن به حد نازایى و عدم میل و رغبت کسى به ازدواج با آنها و عدم میل آنها به ازدواج با کسی دانستهاند.[11]
البته برخی از مفسّران گفته اند تمام این تعابیر مختلف به یک واقعیّت اشاره می کند و آن این که به سن و سالى برسند که معمولاً در آن سن و سال کسى ازدواج نمى کند، هر چند ممکن است به طور نادر چنین زنانى اقدام به ازدواج بنمایند.[12]
همچنین در روایات در تفسیر ثیاب، تعابیر مختلف آمده، مثلاً از امام صادق (ع) در ذیل همین آیه مىخوانیم که فرمود: "منظور از ثیاب، خمار و جلباب است، راوى مى گوید از امام پرسیدم: در برابر هر کس که باشد؟ فرمود: در برابر هر کس باشد، اما خود آرایى و زینت نکند".[13]
و در برخی دیگر از روایات، بیان شده منظور از ثیاب، جلباب است.[14]
برخی از علما این دو گروه از روایات را نیز چنین جمع کرده اند که روایات دستۀ اول حمل بر جواز می شوند، ولی روایات دستۀ دوم حمل بر استحباب،[15] یعنی برای زنان مورد خطاب در آیه، جایز است لباس های روئی خود را بر دارند، اما بهتر این است که فقط آن لباس های روئی؛ همانند چادر، رداء و قطیفه را بردارند، ولی آنچه را که با آن سر خود را می پوشانند- همانند روسری و مقنعه- را بر ندارند.
با عنایت به این که در روایات معصومین(ع)بیان شده که مراد از ثیاب، در آیه جلباب و خمار است، برای روشن شدن معنای این دو کلمه، ابتدا به لغت و سپس به کلمات مفسّران، مراجعه می کنیم:
جلباب در لغت:
جلباب، مفرد است و جمع آن جلابیب است و در معناى آن بین اهل لغت، اختلاف است. راغب آن را پیراهن و روسرى گفته (قمیص و خمار) مجمع البیان در لغت فرموده: روسرى زن که وقت خروج از منزل سر و صورتش را با آن می پوشاند. صحاح آن را ملحفه (چادر مانند) گفته. ابن اثیر در نهایه آن را چادر و رداء معنا کرده و می گوید: گفته شده مانند چارقد و مانند ملحفه است. در قاموس است که آن پیراهن و لباس گشاد کوچک تر از ملحفه یا چیزى است مثل ملحفه که زن لباس هاى خود را بآن می پوشاند یا آن ملحفه است.
با این قرائن و آنچه از نهایه و صحاح و قاموس نقل شد، می شود گفت: جلباب ملحفه و لباس بالائى و چادر مانند است نه فقط روسرى و خمار معناى آیه این است: اى پیغمبر به همسرانت و دخترانت و زنان مؤمنان بگو لباس هاى چادر مانند خود را به خود نزدیک کنند و خود را با آن جمع و جور کنند و جلباب را طورى از خود دور نگاه ندارند و بدن خود را از آن بیرون نکنند که پوشیدن آن مانند نپوشیدن باشد.[16]
امّا خمار در لغت:
خمار از خمر مشتق است در لغت، به معنای پوشاندن است. طبرسى گوید: اصل خمر به معناى ستر و پوشاندن است. راغب می گوید:
اصل خمر به معناى پوشانیدن شىء است و به آنچه با آن چیزى را مى پوشانند خمار گویند، ولى در تعارف، خمار مخصوص شده به آنچه زن سر خود را با آن مى پوشاند و جمع آن خمر (بر وزن عنق) است.[17]
مراد از ثیاب که در روایات از آن به جلباب و خمار تعبیر شده بنابر نظر اکثر مفسّران: لباسهای ظاهری و روئی است؛ مانند ملحفه، رداء، چادر و... نه لباس های زیرین.[18]
پس با عنایت به روایات وارده از معصومین(ع) در مورد این آیه، و جست و جو در لغت و کلمات مفسّران می توان آیه را این گونه معنا کرد:
آن دسته از زنانی که به سن و سالی برسند که معمولاً و به طور متعارف، در آن سن و سال کسی ازدواج نمی کند، می توانند لباس های روئین خود را بر زمین بگذارند، به شرط این که در برابر نامحرم خودآرائی و عشوه گری نکنند. البتّه، اگر در این سن و سال هم احتیاط کنند و خود را همانند دوران جوانی بپوشانند بهتر است.
پی نوشت:
[1] «و زنان از کارافتادهاى که امید به ازدواج ندارند، گناهى بر آنان نیست که لباسهاى (رویین) خود را بر زمین بگذارند، بشرط اینکه در برابر مردم خودآرایى نکنند و اگر خود را بپوشانند براى آنان بهتر است و خداوند شنوا و داناست»،نور، 60.
[2] "وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا یُبْدینَ زینَتَهُنَّ إِلاَّ ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُیُوبِهِنَّ وَ لا یُبْدینَ زینَتَهُنَّ إِلاَّ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبائِهِنَّ أَوْ آباءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنائِهِنَّ أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنی إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنی أَخَواتِهِنَّ أَوْ نِسائِهِنَّ أَوْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُنَّ أَوِ التَّابِعینَ غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلى عَوْراتِ النِّساءِ وَ لا یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ ما یُخْفینَ مِنْ زینَتِهِنَّ وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ"، نور، 31.
[3]. طباطبایى، سید محمد حسین، المیزان فى تفسیر القرآن، ج 15، ص 164، دفتر انتشارات اسلامى، قم، 1417 ق.
[4] کلینى، محمد بن یعقوب بن اسحاق، الکافی، محقق: غفارى، على اکبر، آخوندى، محمد، ج 5، ص 522، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ چهارم، 1407 ق.
[5] مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج 14، ص 542-543، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1374ش.
[6] تفسیر نمونه، ج 14، ص 546.
[7] راغب اصفهانى، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، تحقیق، صفوان عدنان داودى، ج 1، ص 679، دارالعلم الدار الشامیة، دمشق - بیروت، چاپ اول، 1412ق.
[8] شیخ حر عاملى، محمد بن حسن، وسائل الشیعة، محقق، مصحح، مؤسسة آل البیت علیهم السلام، ج 20، ص 203، مؤسسة آل البیت علیهم السلام، قم، چاپ اول، 1409ق.
[9] وسائل الشیعة، ج 20، ص 203.
[10] طیب، سید عبد الحسین، اطیب البیان فی تفسیر القرآن،ج 9، ص 561 ، چاپ دوم، انتشارات اسلام، تهران، 1378 ش ؛ تفسیر المیزان ،ج 15، ص 164.
[11] مغنیه، محمد جواد، تفسیر الکاشف، ج 5، ص 440 ، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1424 ق.
[12] تفسیر نمونه، ج 14، ص 546 و 547.
[13]کلینى، الکافی، محقق/ مصحح: پژوهشگران مرکز تحقیقات دار الحدیث، ج 11، ص 198، دار الحدیث للطباعة و النشر، قم- ایران، چاپ اول، 1429 ق.
[14] وسائل الشیعة، ج20، ص 203.
[15] فیض کاشانى، محمد محسن بن شاه مرتضى، الوافی، ج 22، ص 824، کتابخانه امام أمیر المؤمنین على علیه السلام، اصفهان، چاپ اول، 1406 ق.
[16] قرشى، سید على اکبر، قاموس قرآن، ج 2، ص 42و41، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1371 ش.
[17] قاموس القرآن، ج 2، ص 299.
[18] تفسیر نمونه، ج 14، ص543؛ طبرسى فضل بن حسن، تفسیر جوامع الجامع، ج3، ص 119، انتشارات دانشگاه تهران و مدیریت حوزه علمیه قم، تهران، چاپ اول،1377 ش؛ حسینى شیرازى، سید محمد، تبیین القرآن، ج 1، ص370، دار العلوم، بیروت، چاپ دوم، 1423 ق.
منبع:islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 25 تیر 1396 ساعت: 1:19 PM
پرسش :
آیا حدیث و یا آیه ای با این مضمون که «خداوند مردان پاک را برای زنان پاک قرار داد»، وجود دارد؟ در صورت وجود مفهوم آن چیست؟
پاسخ :
شرح پرسش:
با سلام، یکی از دوستانم از من خواسته این سؤال را مطرح کنم. مسئله ای است که مدت ها ذهن دوستم را مشغول کرده است. دوست من در گذشته (به گفته خودش) گناهانی انجام داده است. و شاید پاکی خود را از دست داده است. ظاهراً آیه یا حدیثی به گوشش رسیده که میگوید «خداوند مردان پاک را برای زنان پاک قرار داد»، یا چنین مفهومی. از آن جایی که دوست من به عقیده خودش در گذشته گناهانی داشته، حال بر این عقیده است که گذشته گناه آلود او باعث می شود که در ازدواج موفق نباشد. و به قول خودش گیر یک آدمی مثل خودش بیفتد. چند تا سؤال دارم، اول این که چنین حدیث و آیه ای داریم یا نه؟ مهمتر هم این که این دوست من چه باید بکند؟ اگر ممکن است یه خورده بیشتر در مورد این حدیث یا آیه توضیح دهید.
پاسخ :
قرآن کریم می فرماید: «مرد زناکار جز با زن زناکار یا مشرک ازدواج نمى کند و زن زناکار را، جز مرد زناکار یا مشرک، به ازدواج خود درنمى آورد و این کار بر مؤمنان حرام شده است»![1]
برای دریافت درست معنای این سخن خداوند در قرآن کریم، این مسئله باید از جنبه های مختلف تحلیل و بررسی قرار گیرد تا مشخص شود که این یک قاعدۀ کلّی استثنا ناپذیر است، یا تابع شرایط خاصی است؟
برای هرچه روشن تر شدن مسئله، نخست به بیان شأن نزول آیه می پردازیم.
شأن نزول
آنچه را که مفسّران در شأن نزول این آیه می گویند؛ این است که وقتى مهاجران به مدینه آمده بودند، فقیر و تنگ دست بودند. در مدینه زنان فاحشه وجود داشتند که از کرایه دادن خود توانگرترین مردم مدینه شده بودند. عده اى از مهاجران بى بضاعت به طمع مال، خواستار ازدواج با آنان شدند و گفتند: با اینها ازدواج می کنیم و زندگى مى کنیم تا خداوند بى نیازمان سازد. آنان در این مورد از پیامبر اسلام(ص) اجازه خواستند که این آیه، در تحریم ازدواج مردان مسلمان با زنان زنا دهنده نازل شد.[2]
بعضى از مفسّران نیز در شأن نزول آیه چنین نوشته اند: مردى از مسلمانان از پیامبر(ص) اجازه خواست که با «امّ مهزول»- زنى که در عصر جاهلیت به آلودگى معروف بود و حتى پرچمى براى شناسایى بر در خانه خود نصب کرده بود!- ازدواج کند، آیۀ فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.[3]
تفسیر آیه
در این که آیا این آیه در بیان یک حکم کلّی الاهى است، یا خبر از یک واقعه خارجى و طبیعى می دهد، میان مفسّران بحث و گفت و گو است.
برخی از مفسّران معتقدند آیه تنها یک واقعیت عینى را بیان مى کند که افراد آلوده همواره دنبال آلودگان مى روند، اما افراد پاک و با ایمان هرگز تن به چنین آلودگی ها و انتخاب همسران آلوده نمى دهند، و آن را بر خویشتن تحریم مى کنند، شاهد این تفسیر همان ظاهر آیه است که به صورت «جملۀ خبریه» بیان شده است.[4] البته، برخی می گویند؛ آیه در مقام اِخبار از مقدار لیاقت مرتکبان این عمل زشت است، و مى خواهد بگوید افراد پلید همان پلیدى ها را دوست مى دارند، و لیاقت بیش از آن را ندارند. آدم زناکار به جهت خباثت و پلیدى ذاتش، جز به همسری مانند خود تمایل ندارد. او از زنى خوشش مى آید که چون خودش زناکار و پلید، و یا بدتر از خودش زنى مشرک و بى دین باشد. همچنین زن زناکار جز به مردى مثل خود، و یا بدتر از خود (مشرک و بى دین) تمایل ندارد.[5] پس آیه شریفه در مقام بیان اکثری است، همچنان که در آیه دیگر از همین سوره فرموده است: «الْخَبِیثاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثاتِ وَ الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ»؛[6] زنان ناپاک از آن مردان ناپاکند، و مردان ناپاک نیز به زنان ناپاک تعلّق دارند و زنان پاک از آن مردان پاک، و مردان پاک از آن زنان پاک اند.
اما گروه دیگر بر آنند که این جمله بیان یک حکم شرعى و الاهى است، به ویژه مى خواهد مسلمانان را از ازدواج با افراد زناکار باز دارد. شاهد این تفسیر جمله «و حُرِّمَ ذلِک عَلَى الْمُؤْمِنِینَ» است که در آن تعبیر به تحریم شده است.[7]
علامه طباطبائی در تفسیر المیزان می گوید؛ حاصل معناى آیه با کمک روایات وارده از سوی اهل بیت(ع) این است که مرد زناکار وقتى در جامعه مشهور به این کار شد، و حد زنا بر وی جارى شد، در عین حال توبه نکرد، دیگر حرام است که با زن پاک و مسلمان ازدواج کند، او باید یا با زن زناکار و یا مشرک ازدواج نماید. همچنین زن زناکار اگر زنایش شهرت یافت، و حد هم بر او جارى شد، ولى توبه اش آشکار نگشت، دیگر حرام مى شود بر او ازدواج با مرد مسلمان و پاک، او نیز باید با مردى مشرک، یا زناکار ازدواج کند.
بنابراین، این آیه، آیه اى است محکم و باقى بر احکام خود که نسخ نشده[8] و احتیاج به تأویل هم ندارد، و اگر در روایات حکم را مقیّد کردهاند به صورت اقامه حد و ظهور توبه، ممکن است این قید را از سیاق آیه نیز استفاده کرد؛ براى این که حکم به تحریم نکاح، در آیه شریفه بعد از امر به اجرای حد است، و همین بعد واقع شدن، ظهور در این دارد که مراد از زانى و زانیه، زانى و زانیۀ حد خورده است. همچنین اطلاق زانى و زانیه، ظهور در کسانى دارد که هنوز به این عمل زشت خود ادامه مى دهند، و شمول این اطلاق به کسانى که توبه نصوح کردهاند، از دأب و ادب قرآن کریم بعید است.[9]
نتیجه
حکم ازدواج مردان زناکار با زنان فاحشه یا مشرک و یا برعکس، ناظر به کسانی است که:
1. به این کار زشت شهرت دارند؛ 2. حکم الاهی حد بر آنها جاری شده باشد؛ 3. از این کار خود توبه نکرده باشند.
البته، شایان توجه است که این بدان معنا نیست که این حکم لزوماً شامل کسانی می شود که این سه ویژگی را داشته باشند، و اگر یکی از اینها نباشد، همسر پاک نصیبشان می شود، بلکه ممکن است کسی حد بر او جاری نشده، و یا اشتهار به زنا نداشته باشد، اما به طور قطع نمی توان گفت همسر پاک و عفیف قسمت وی می گردد.
اما کسانی که در گذشته به جهت غفلت و یا نادانی فریب شیطان را خورده و دست به این کار زده اند، و از کرده خود پشیمان اند، توبه کرده و هرگز به سراغ این کار نمی روند، به یقین حکم این آیه شامل حال آنان نخواهد شد؛ چرا که انسان گناه کار با توبه واقعی در زمرۀ مؤمنان قرار می گیرد، و این (ازدواج با زن زناکار) به شهادت قرآن کریم از مؤمنان به دور است. امید است به فضل الاهی زنان مؤمنه پاک و عفیف نصیب آنان شود.
در ذیل این آیۀ شریفه، روایاتى در منابع حدیثی آمده است که زناشویى با زن یا مرد زناکار حرام است، و از این رو بر مؤمنان واجب است که از مجموعه هاى زنا کاران دورى گزینند، بلى، اگر مرد یا زن زناکار توبه کرده باشند، زناشویى با آنها جایز است؛[10] مانند این که امام صادق (ع) می فرماید: این آیه در مورد مردان و زنانى است که در عصر رسول خدا(ص) آلوده به زنا بودند، خداوند مسلمانان را از ازدواج با آنها نهى کرد، و هم اکنون نیز مردم مشمول این حکم اند، هر کس مشهور به این عمل شود، و حد الاهى به او جارى گردد، با او ازدواج نکنید تا توبه اش ثابت شود.[11]
البته، طبیعت زندگى اجتماعى این است که مردان و زنان شریف جز همانند خود را نمى جویند، در حالى که بر عکس مى بینیم مردمى که از لحاظ اخلاقى فرو غلتیده اند غیر همگونان خود را مى جویند، از این رو و براى خطرناک بودن در هم آمیختگى، خداوند مى خواهد که مجموعه مردان و زنان زنا کار را از جامعه جدا سازد تا اجتماع را با دیواری بلند و مستحکم از پاک دامنى و شرف حفظ و حراست کند.[12]
پی نوشت:
[1] . نور، 3.
[2] . واحدی نیشابوری، اسباب النزول، ترجمه ذکاوتی قراگزلو، علیرضا، ج 1، ص 176، نشر نى، تهران، 1383ش.
[3] طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 7، ص 197- 198، ناصر خسرو، تهران، 1372ش؛ قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ج 13، ص 168، انتشارات ناصر خسرو، تهران، 1364ش.
[4] ابوحیان، محمد بن یوسف، البحر المحیط فى التفسیر، ج 8، ص 9-10، دار الفکر، بیروت، 1420ق؛ فضل الله، سید محمد حسین، تفسیر من وحى القرآن، ج 16، ص 227، دار الملاک للطباعة و النشر، بیروت، 1419ق؛ قمى مشهدى، محمد بن محمدرضا، تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، ج 9، ص 244، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامى، تهران، 1368ش. البته لازم به یاد آورى است که بسیارى از احکام به صورت "جمله خبریه" بیان شده است، و لازم نیست همیشه احکام الاهى به صورت "امر" و "نهى" باشد.
[5] طبرسی، مجمع البیان، ج 7، ص 125، ناصر خسرو، تهران، 1372ش؛ مغنیه، محمد جواد، تفسیر الکاشف، ج 5، ص 297- 398، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1424ق؛ مراغی، احمد بن مصطفی، تفسیر المراغی، ج 18، ص 70- 71، داراحیاء التراث العربى، بیروت.
[6] نور، 26.
[7] ر. ک: مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 14، ص 361-362، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1374ش؛ طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 15، ص 79- 80، دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1417ق.
[8] . برخی از مفسران معتقدند این آیه نسخ شده است. ر.ک: ابن ادریس شافعی، محمد، احکام القرآن ج 1، ص 178، بی تا، بی جا.
[9] طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان، ج 15، ص 79- 80.
[10] . ر.ک: کلینی، کافی، ج 5، ص 354 - 355، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1365ش.
[11] «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الزَّانِی لا یَنْکِحُ إِلَّا زانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً، قَالَ هُنَّ نِسَاءٌ مَشْهُورَاتٌ بِالزِّنَا وَ رِجَالٌ مَشْهُورُونَ بِالزِّنَا شُهِرُوا وَ عُرِفُوا بِهِ وَ النَّاسُ الْیَوْمَ بِذَلِکَ الْمَنْزِلِ فَمَنْ أُقِیمَ عَلَیْهِ حَدُّ الزِّنَا أَوْ مُتَّهَمٌ بِالزِّنَا لَمْ یَنْبَغِ لِأَحَدٍ أَنْ یُنَاکِحَهُ حَتَّى یَعْرِفَ مِنْهُ التَّوْبَةَ»، همان، ص 354.
[12] ر. ک: مترجمان، تفسیر هدایت، ج 8، ص 258- 259، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، 1377ش.
منبع:islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 25 تیر 1396 ساعت: 1:18 PM
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 25 تیر 1396 ساعت: 1:18 PM
پرسش :
سبب تقدیم جار و مجرور بر «رجل» در سورۀ یس: «وَجَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَى ..» و سبب تأخیر آن از «رجل» در سورۀ قصص چیست؟
پاسخ :
در سوره های «یس» و «قصص» دو آیه وجود دارد که از جهت الفاظ به هم شباهت دارند، در این فرصت هرکدام از این آیات، جدا گانه بررسی می شوند:
1. «وَ جَاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَی قالَ یا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِین»؛[1] و مردى (با ایمان) از دورترین نقطه شهر با شتاب فرا رسید، گفت: «اى قوم من! از فرستادگان (خدا) پیروى کنید!
خداوند در آیۀ شریفه، مى فرماید: مردى (با ایمان) از نقطه دور دست شهر با سرعت و شتاب به سراغ گروه کافران آمد و گفت: اى قوم من! از فرستادگان خدا پیروى کنید.
«رجل» در این آیه، فاعل برای «جاء» است و نام این مرد را غالب مفسران «حبیب نجّار» ذکر کردهاند. او از کسانى بود که در برخوردهاى نخستین با رسولان پروردگار به حقّانیت دعوت آنها و عمق تعلیماتشان پى برد، و مؤمنى ثابت قدم و مصمّم از کار در آمد، هنگامى که به او خبر رسید که در قلب شهر مردم بر این پیامبران الهى شوریدهاند، و شاید قصد شهید کردن آنها را دارند، سکوت را مجاز ندانست، و چنان که از کلمه «یَسْعَی» بر مى آید با سرعت و شتاب خود را از دورترین نقطۀ شهر وارد مرکز شهر شد و آنچه در توان داشت در دفاع از حق فروگذار نکرد. تعبیر به «رجل» به صورت ناشناخته، شاید اشاره به این نکته است که او یک فرد عادى بود، قدرت و شوکتى نداشت، و در مسیر خود تک و تنها بود، در عین حال نور و حرارت ایمان آن چنان او را روشن و گرم ساخته بود که از دورترین نقطۀ شهر وارد معرکه شد، و به نصیحت کافران پرداخت تا مؤمنان عصر پیامبر (ص) در آغاز اسلام که عدّه قلیلى بیش نبودند، از آن مرد سرمشق بگیرند و بدانند حتى یک نفر مؤمن تنها نیز داراى مسئولیت است و سکوت براى او در دفاع از حق جایز نیست.[2]
با این بیان، روشن می شود که تأخّر «رجل» (به عنوان فاعل) و تقدّم جار و مجرور به جهت این بوده که اهتمام و عنایت روی شخص خاصّی نبوده، چرا که این مسئولیّت همگان است؛ زیرا هرکسی باید ایمان به پیامبر و فرستادۀ خدا در زمان خود داشته باشد و در دفاع از او تلاش و کوشش نماید؛ بلکه اهتمام، به آمدن مردی از دورترین نقطۀ شهر برای دفاع از حقّ و نصیحت کافران است.
2. «وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدینَةِ یَسْعى قالَ یا مُوسى إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحینَ»؛[3] مردى با سرعت از دورترین نقطۀ شهر [مرکز فرعونیان] آمد و گفت: «اى موسى! این جمعیّت براى کشتن تو به مشورت نشسته اند فوراً از شهر خارج شو، که من از خیرخواهان توأم!».
«رجل» در این آیه شریفه نیز فاعل برای «جاء» است که ظاهراً همان کسى بود که بعداً به عنوان «مؤمن آل فرعون» معروف شد، و نامش «حزقیل» بود و از خویشاوندان نزدیک فرعون محسوب مى شد و آن چنان با آنها رابطه داشت که در این گونه جلسات شرکت مى کرد. او از وضع جنایات فرعون رنج مى برد. هنگامى که احساس کرد پیامبر زمان او حضرت موسی (ع) در خطر است با سرعت خود را به او رسانید و موسى (ع) را از چنگال خطر نجات داد که نه تنها در این ماجرا که در ماجراهاى دیگر نیز تکیه گاهى براى موسى (ع) بود.[4]
در این آیه، «رجل» بر جار و مجرور مقدّم شده است، و جمله «مِنْ أَقْصَى الْمَدِینَةِ» قید است براى «جاء»؛ بعید نیست نکته این تقدیم این باشد که عنایت و اهتمام به آمدن «حزقیل» و خبر دادنش به موسى (ع) بوده است.[5] به بیان دیگر، این مرد در این داستان خصوصیّت داشته و تأکید بر خود «رجل» به عنوان «رجل واحد» بوده است.[6]
این که چرا کلمه و یا جمله ای در آیه اى مقدّم شده و همان، در آیه دیگر مؤخر شده است،[7] در کتاب های علوم قرآنی به آن پرداخته شده و در علّت آن چنین گفته اند: چون بافت آیه به تنهایى در جایی تقدیم را اقتضا مى کند، ولی در جای دیگر تأخیر را می طلبد. لذا همین دو آیۀ مورد بحث را نیز به عنوان نمونه ذکر کرده اند که «رجل» در آیۀ شریفه – از سوره یس- به جهت این است که بافت آیه در بارۀ توصیف گروهی از مردم به زیاده روى در نافرمانى از فرستاده هاى خداوند آمده است، و از مردى خبر مى دهد که به پیام آن فرستاده ها ایمان آورده و قومش را به پیروى از آنان نصیحت مى کند؛ یعنی آنچه در این آیه اهمیت داشته، همان کار این مرد بوده که نصیحت کافران است، و باید هرکسی به آن اهتمام داشته باشد، امّا تقدیم «رجل» (فاعل) بر جارّ و مجرور در سورۀ قصص، مطابق با اصل تقدیم فاعل بر جارّ و مجرور است؛ چون بافت آیه در انتشار خبر کشته شدن است.[8]
خلاصه این که: در سورۀ یس که جار و مجرور مقدّم شده و «رجل» مؤخّر، تأکید و اهتمام بر کار و عمل فرد از روی ایمان است، ولی در سورۀ قصص که «رجل» مقدّم شده و جار و مجرور مؤخّر، تأکید اصلی بر خود «رجل» بوده است.
پی نوشت:
[1]. یس، 20.
[2]. مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج 18، ص 348، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چاپ اول، 1374ش؛ طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 17، ص 75، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ پنجم، 1417ق. (با اندکی تلخیص و تغییر)
[3] قصص، 20.
[4]. تفسیر نمونه، ج 16، ص 51 و 52؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج 16، ص 21.
[5]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج 17، ص 75.
[6]. سیوطى، جلال الدین، الإتقان فی علوم القرآن، ج 1، ص 567، دار الکتاب العربى، بیروت، چاپ دوم، 1421ق.
[7]. البته، تقدیم و تأخیر دارای اقسامی است که در این باره به منابع علوم قرآنی مراجعه شود.
[8]. ر.ک: الکواز، محمد کریم – سیدى، سید حسین، سبک شناسى اعجاز بلاغى قرآن، ص 300، نشر سخن، تهران، چاپ اول، 1386ش؛ البغدادی، سلیمان بن عبد القوى بن عبد الکریم، الإکسیر فی علم التفسیر، ص 189 – 201، مکتبة الآداب، قاهره، چاپ دوم، بی تا.
منبع:islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 25 تیر 1396 ساعت: 1:16 PM
پرسش :
مرجون لامر الله چه کسانی هستند؟
پاسخ :
قرآن کریم در سوره توبه می فرماید: «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا یعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یتُوبُ عَلَیهِمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ»؛[1] گروهى دیگر واگذار به فرمان خدا شدهاند، یا آنها را مجازات مى کند و یا توبه آنها را مى پذیرد (هر طور که شایسته باشند) و خداوند دانا و حکیم است.
برای روشن شدن منظور این آیه از قرآن کریم، نخست شأن نزول آن را بیان کرده، آن گاه به تفسیر آن خواهیم پرداخت.
شأن نزول
گروهی از مفسران می گویند؛ این آیه در باره سه نفر از متخلفان جنگ تبوک، به نام هلال بن امیه، مرارة بن ربیع و کعب بن مالک، نازل شده است.[2] شرح داستان پشیمانی و توبه آنها را می توانید در تفاسیر، ذیل آیه 118 سوره توبه مطالعه کنید.
از بعضى دیگر از روایات استفاده مى شود که آیه مورد بحث درباره بعضى از کفار است که در میدان هاى جنگ با مسلمانان، شخصیت هاى بزرگى؛ مانند "حمزه" سید الشهداء و امثال او را به شهادت رساندند، سپس دست از شرک برداشته و به آیین اسلام روى آوردند.[3]
معنای مرجون
«مُرْجَوْنَ» از ماده «ارجاء» به معناى «تأخیر» و «توقیف» است، و در اصل از «رجاء» به معناى امیدوارى گرفته شده است، و از آن جا که گاهى انسان چیزى را به امید هدفى به تأخیر مى اندازد، این کلمه به معناى تأخیر آمده است، ولى تأخیرى که با یک نوع امیدوارى همراه است.[4] «مُرْجَوْنَ» یعنی کسانی که منتظرند تا ببینند خداوند در مورد آنها چه حکمی صادر می کند.[5]
تفسیر
در این آیه اشاره به گروه دیگرى از گناهکاران شده است که پایان کار آنها درست روشن نیست، نه از ایمان بالایی برخوردارند که مستحق رحمت الاهى باشند، و نه آن گونه اند که بتوان از آمرزش و مغفرت آنها به کلى ناامید بود. لذا قرآن در باره آنها مى فرماید: گروه دیگرى کارشان متوقف بر فرمان خدا است، یا آنها را مجازات مى کند و یا توبه آنان را مى پذیرد.
در حقیقت این گروه نه چنان دارای ایمان راسخ، محکم و اعمال صالح اند که بتوان آنها را سعادت مند و اهل نجات دانست، و نه چنان آلوده و منحرف اند که بشود از نجات آنها مأیوس شد و آنها را اهل دوزخ دانست.
این آیه به خودی خود، با قطع نظر از روایات، با وضع مستضعفین تطبیق مى کند که در حقیقت مانند برزخى هستند میان نیکوکاران و بدکاران، هر چند در روایات شأن نزول، آمده است که این آیه در باره آن سه نفرى نازل شد که از شرکت در جهاد تخلف ورزیده، بعد توبه کردند، و خداوند توبه شان را پذیرفت.[6] اما شأن نزول محدود کننده آیه نیست.
این نوع روایات در واقع بیان مصادیق است و منافات با عموم و اطلاق آیه ندارد؛ لذا مى گوییم؛ مراد این نیست که بر خدا معلوم نباشد که اینها را عذاب می کند یا قبول توبه می کند، بلکه منظور این است که یک دسته از ضعفای اهل ایمان که در هر عصری وجود دارند، مرتکب بسیارى از گناهان؛ مانند ترک نماز، روزه، حج و... شدند، اگر این گناهان به جایى رسید که باعث زوال ایمان آنها شد، هنگام رفتن از دنیا عذاب می شوند و اگر ایمان محفوظ ماند و هنگام رفتن موفق به توبه شوند، خداوند قبول می فرماید. و ما نمی دانیم کار آنها به کجا می کشد؛ نه می توانیم معامله کفر با آنها کنیم، و نه اطمینان به سلامتى آنها پیدا کنیم تا خاتمه کار آنها به کجا بکشد؛ لذا می فرماید؛ اینها کارشان عقب می افتد تا امر الاهى در حق آنها صادر شود.[7]
در حقیقت، مرجون گروهى از انسان ها هستند که از آموزه های قرآنى براى معالجه نفوس خویش بهره نمى جویند، و خود را اصلاح نمى کنند و چون نفوسى ضعیف و اراده اى سست دارند، همواره میان بهشت و دوزخ در تردیداند. گاه ممکن است فردى که هنوز به مرحله اعلاى ایمان نرسیده باشد؛ زیرا نتوانسته حقیقت ایمان را درک کند یا از درک حقیقت آن قاصر بوده، و مرتکب گناهى شده، درهاى رحمت خدای متعال براى چنین کسى گشاده است.[8] اینان کار حساب و کتابشان به تأخیر می افتد تا خداوند با لطف خویش (البته با توجه به مقتضیات روحى و موقعیت آنان)، با آنها چگونه برخورد کند؟
پی نوشت:
[1] توبه، 106.
[2] ذکاوتى قراگزلو، علیرضا اسباب النزول،( ترجمه ذکاوتى)، ج 1، ص 137، نشر نى، تهران، 1383 ش.
[3] قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، ج1، ص 304، دارالکتاب، قم، 1367ش؛ شریف لاهیجى، محمد بن على، تفسیر شریف لاهیجی، ج 2، ص 312، دفتر نشر داد، تهران، 1373ش؛ عروسى حویزى، عبد على بن جمعه، تفسیر نور الثقلین، ج 2، ص 265، انتشارات اسماعیلیان، قم، 1415 ق.
[4] مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 8، ص 130، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1374ش.
[5] فراهیدی، خلیل بن احمد، العین، واژه «رجا».
[6] طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 9، ص 381، دفتر انتشارات اسلامى، قم، 1374ش.
[7] طیب، سید عبد الحسین، أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج 6، ص 310، انتشارات اسلام، تهران، 1378 ش.
[8] مترجمان، تفسیر هدایت، ج 4، ص 232، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، 1377ش.
منبع:islamquest.net
پندهای امام علی (ع)
صفحات سایت
10111213141516171819>
کپی رایت وب
تمام حقوق این وب اعم از مطالب و عکس و فیلم ها متعلق به این وب می باشد و کپی برداری از مطالب فقط با ذکر منبع بلامانع است .
همسایه های ما
چاپ محتویات صفحه


